طبيبك

شخصی

لاف
نویسنده : طبیبک - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱
 

شرح حال گرفتن مسخره ترین کار دنیاست چون مریض هیچ تمایلی به همکاری با کسی که پزشکش نیست رو نداره خیلی راحت به آدم دروغ می گن. اما این بار شرح حال گرفتن یه جور دیگه بود چون مریضش یه جور دیگه بود. البته فصل مشترکش با خیلی از مریضا این بود که داشت سعی می کرد دروغ بگه اما ناشی بود و لاجرم معلوم می شد که خالی بنده.

مریض یه آقای چهل و چند ساله بود که خودش رو برادر یکی از پزشک ها و مسئولین دانشگاه معرفی می کرد. می گفت که پزشکه و علاوه بر کار پزشکی یه دوره طب سوزنی توی چین گذرونده! تازه دامپزشک هم هست. روز اول که رفتم شرح حالش رو بگیرم نبود تا یکساعت بعد هم که منتظر موندم نیومد. روز دوم صبح توی بخش دیدمش که داشت سعی میکرد خودش رو پزشک جا بزنه و جلوی بقیه ی مریضا و پرستارا کاملا ناشیانه نطق می کرد. عزمم رو جزم کردم که هرجور شده هم شرح حالش رو بگیرم هم حالش رو بگیرم. عصر رفتم بیمارستان دیدم که توی محوطه داره می چرخه تا یه جایی برای حال دادن به ریه هاش با دود سیگار پیدا کنه سریع رفتم گیرش انداختم و بردمش توی بخش. شروع کرد به گفتن شرح حال و افتخاراتش. من م.م هستم یه مدت چین بودم و طب سوزنی کار کردم با دکتر فلانی و بهمانی در زمینه طب گیاهی و سنتی کار می کنم. اصفهان دوتا مطب دارم یکیش برای کارای پزشکیمه اون یکی برای دامپزشکی!!!  خیلی هم ناشیانه سعی در استفاده از اصطلاحات پزشکی داشت. خیلی تابلوئه چون هر کسی که حداقل دو سال پزشکی خونده باشه خیلی خوب میدونه که کاربرد هر اصلاحی کجاست چه برسه به این حضرت استاد که ادعایی این چنینی داشت. ازش پرسیدم همستر بیماری مشترک با انسان داره؟ حضرت استاد فرمود که خطرناک ترینش هپاتیته!!! البته خطرناک ترین بیماری هر موجود زنده ای استرسه!!! مثلا من هم استرس داشتم که اینجور شدم. من هم نامردی نکردم و تمامی سئوالاتم رو با اصلاحات پزشکی ازش پرسیدم تا حداقل بهش فهمونده بشه که سر من یکی رو نتونسته کلاه بزاره البته اکثریت غالب فهمیده بودن اما به روش نیاورده بودن.قسمت خنده دار این بود که از فرداش هر روز منو توی بخش صدا می کرد و نظرات علمیش!! رو در مورد بیماریش به من می گفت و تاکید می کرد که حتما وارد پرونده و شرح حالش بشه. فکر کنم دو سه سال بعد هم منو وسط شهر صدا کنه و بگه که اینم اخیرا کشف کردم بنویس توی پروندم.

وقتی داشتم این روایت رو می نوشتم یاد حرف دکتر ف افتادم که می گفت حرفه ای فکر کنید و اگر کسی به شما فحش داد بگید بیماری روانی داره. مسلما آدم بالا هم یه کیس روانپزشکیه اما چرا توی اون موقعیت گرفتن حال همچین بیمار معتادی که حتما اختلال روانی داره برام مهم شد جای سواله. اینو گفتم واسه اینکه ما با یه دنیا آدم با اختلال روانی مواجه هستیم و هر روز هم از کل انداختن و جر و بحث با اونا یا خوشحال می شیم یا اعصاب خودمون رو خورد می کنیم. هیچ وقت هم فکر نکردیم که طرف قابل مریضه هرچند که چهار ستون بدنش سالمه اما مسلما روانش پر از عیب و ایراده. شاید هم ما خودمون اختلال روانی داریم...

پ ن:

مرو ای دوست ،
مرو ای دوست مرو از دست من ای یار
که منم زنده به بوی تو به گل روی تو


 
 
خیال کن که غزالم...
نویسنده : طبیبک - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢
 

 

1- این هفته از اساس هفته ی درس خوندن نبود. شنبه که تعطیل بود چهارشنبه هم اجبارا پیچونده شد. این هفته بازدید علمی داشتیم که من سه شنبه عصر برای شرکت توی جلسه باید میرفتم نیاسر. چجور به نیاسر رسیدیم بماند فقط وقتی رسیدم که ساعت 4 بود و از ساعت 5 هم جلسه شروع می شد. به مدت 4 ساعت مجبور شدم یجا بشینم و هر چند هرزگاهی به اندازه ی چنتا واج ابراز نظر کنم. شب رفتیم رصد خونه نیاسر فوق العاده قشنگ بود. وقتی برگشتیم هتل شام بخوریم اتوبوس برگشت و من مجبور شدم نیاسر بمونم. چهارشنبه هم رفتیم شرکت باریج اسانس و بعد پژوهشگاه نانو فناوری دانشگاه کاشان. کلا خوب بود.

2- رصدخونه کوچیک بود اما خیلی خیلی جالب. اول رفتیم توی اطاقی به اسم آسمان نما که یه نیمکره بالای سرمون بود روی اون ستاره های رو با یه دستگاه شبیه سازی کرده بودن. بعد هم یکسری از عکسایی که توی همون رصدخونه گرفته شده بود رو نشونمون دادن. بعد هم رفتیم زیر سقف آسمون و با تلسکوپ ماه و زحل رو دیدیم.

3- پژوهشکده نانوفناوری (نان و فناوری) زیر مجموعه دانشکده علوم پایه بود. توضیحاتی هم که برامون دادن پایه ی فیزیک داشت و من که انقدر عاشق فیزیک بودم هیچی دیگه از فیزیک یادم نبود. حتی احساس می کردم چقدر این مطالب نچسبن. دگردیسی جالبی داشتم.

4- وارد هر رشته ای که میشی می بینی یه دنیاست و پشت این دنیا بی نهایت سوال بی جواب که هنوز دنبالشن. نگاه به آسمون می کنی  یه دنیا ستاره و سیارس که پشت اونا بی نهایتی از فضا و ستاره و کهکشان وجود داره. خدای من چقدر تو بزرگی و بی نهایت و من چقدر کوچیکمون بی قدر! تو که انقدر بزرگی و اگر یه نیم نگاه به ما کنی همه مشکلاتمون حله دور از بزرگیته که صدامون رو نشنوی!

5- تا حالا توجه کردید چرا همه انقدر افسردن؟ پیش هرکی میشینم یه دنیا غصه و ماتم واسه گفتن داره. اونم هم سن و سالای ما که مثلا تو اوج جوونی هستیم. وقتی می بینیم که سال پائینیا دارن سیگار می کشن می خوام سرم رو به دیوار بکوبم و از اون بدتر الکل!!!برادر من با خودت اینجوری رفتار نکن!!!

6- نزدیکه دو هفتس که هر وقت میریم درمانگاه یه اتفاقی افتاده که تعطیل شده. من و امیر که حس دو عدد هویج و کرفس رو داریم. باز خدا رو شکر مدتیه از این حس گیاهی به دوریم.

7- آلبوم جدید دکتر اصفهانی رو خریدم. اون قطعه ی غزالش خیلی خیلی به دلم نشسته:

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد

جدا زدامن مادر، به دام دانه بیفتد

ز نازکی ز ندامت، ز بیم صبح قیامت                                       

بدان نشان که شنیدی، سری به شانه بیفتد

به کار آنکه برون از بهشت گشته عجب نیست

که در جهنم غربت، به یاد خانه بیفتد

نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی                                  

خدای را که مبادا، دل از نشانه بیفتد

دلم به کشتی کربت، به طوف لجه ی غربت                                     

چو از کرانه ی تربت، به بیکرانه بیفتد

شوم چو ابر بهاران، ز جوش اشک چو باران                             

که دانه دانه برآید، که دانه دانه بیفتد

جهان دل است و تو جانی نه بلکه جان جهانی

همه سکندر و دارا، کزین فسانه بیفتند

 

خیال کن که غزالم، بیا و ضامن من شو                 بیا که آتش صیاد، از زبانه بیفتد

الا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرد                  اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا 

 


 
 
ورود آقایان ممنوع
نویسنده : طبیبک - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤
 

 

1-  امروز اومدم وبلاگم رو غبار زدائی کنم دیدم شوخی شوخی نزدیکه 5 ماه ننوشتم. وقتی همیشه وقت کمه و همه از بد قولی و نبودن آدم شاکی می شن دیگه ننوشتن و آپدیت نکردن خودکار توجیه می شه.

2- بهمن ماه عفونی بودیم. بخش سنگینی بود اما فوق العاده قشنگ. هم عفونی خوندیم هم درس اخلاق. اتندهای بخش بهمون یاد دادن همزمان میشه پزشک بود، هم دلسوز و مهربون، هم متواضع و هم با اخلاق! انقدر گل بودن که شرمنده ی همه ی خوبی هاشون شدیم. خدا عمرشون بده! 

3- اسفند ENT (گوش، حلق و بینی) بودیم. اصلا بهم نچسبید مثل آناتومی سر و گردن ولی شور و شوق خاصی داشت خصوصا که با تعطیلات عید ختم به خیر شد. رشته ی فوق العاده ریزیه. هر چند که عاشق جراحیم اما به شدت واسه ENT ساخته نشدم.

4- عید امسال مثل فشنگ گذشت. چند روزی شیراز رو سیاحت کردیم. شهر فوق العاده جالبیه. فقط اگر رفتید شیراز دور حمام وکیل و مسجد وکیل رو خط بکشید که اصلا دیدن نداره. تخت جمشید رو که دیدم دلم به حال الانمون سوخت!... نیشخند

5- از فروردین سال جدید بخش زنان و زایمان شروع شد. تازه مفهوم کلمه "عنصر نا مطلوب" رو به خوبی فهمیدم. از گروه 6 نفره ما فقط دو نفر پسر هستیم. روی در ورودی بیمارستان با خط قرمز که چند جاش هم پاک نوشته "ورود آقایان ممنوع" اما ما باید وارد بشیم و بعد با تعداد متنابهی چشم مواجه می شیم که دارن بهمون چپ چپ نگاه می کنن. روپوشم رو دوست دارم چون تنها وسیله ی توجیهی موجود اونجاست. هرچند عملا به 90% مطالب این بخش هیچ احساس نیازی ندارم اما این بخش قشنگه چون شروع زندگی از اونجاست.

6- رفتم اطاق نوزادان داشتن نوزادی که 20-10 دقیقه قبل متولد شده بود رو معاینه می کردن. یعنی منم یه موقع اینقدر بودم؟

7- میدونم مامانم اینجا رو نمی خونه اما از اینکه این همه ریسک رو تحمل کرده تا من بشم این سایز واسه همیشه مدیونشم و ازش تشکر می کنم. خدایا همه ی مامانا رو خودت حفظ کن!

8- بعضی وقتا آدم کلی تلاش می کنه تا بدونه اما وقتی می دونه پشیمون میشه که دونسته! بدتر از اون که نمیشه حرف زد. 

9- ... ........ گریه

 


 
 
سالروز شهادت امیرکبیر
نویسنده : طبیبک - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
 

 

بعضی چیزا و افراد واسه آدم اسطوره میشن ولی بعدا یه ضعفی تویه وجودشون یا کارشون پیدا میشه که دل آدم رو می زنه اما بعضی از اسطوره ها انقدر کارهاشون درست و کامل بوده که حتی اگر بد بینانه هم بهش نگاه بشه هیچ نقطه ضعفی ندارن. یکی از اسطوره های من امیرکبیره! هرچند خیلی کم ازش گفتن ولی با مطالعه هایی که کردم فهمیدم این مرد به خاطر هوچی گری بزرگ نشده بلکه بزرگ بود و بخاطر نگاه انتقادی و پیشرفتگرایانه ای که داشته رگش زیر تیغ جلاد رفته. بیستم  دی ماه سالروز شهات میرزا تقی خان فراهانی (امیر کبیر) رو باید بزارن روز نخبه کشی

این داستان رو بخونید جالبه که ویلم فلور مستشرق غربی هم توی کتابش آورده:



 
 
همه چی نابوده من چقدر ویرانم!
نویسنده : طبیبک - ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
 

 

1- چراغ عمر جراحی هم داره سوسو می زنه و یکی دو هفته دیگه خاموش میشه! بخش خوبی بود اما می تونست خیلی بهتر هم باشه اما حیف که نبود و حیف که باز مثال اسب عصاری اومد تو ذهنم.

2- امتحان پایان بخش داره نزدیک میشه. مجموع امتحان تئوری و عملی ها 5 روز طول می کشه. از الان گارد امتحانی گرفتم و مجبورم با سرعت بخونم که از پس این حجم زیاد بر بیام. امیدوارم باز با هنرنمایی اسکناس سوالات لو نره!

3-  گذاشته بودنم توی قبر و گریه هاشونو کرده بودن و داشتن می رفتن. تنهای تنها زیر زمین، توی قبر تنگ و تاریک جا مونده بودم و بدتر از همیشه تنها مونده بودم و بدتر این که می دیدم اشکایی که برام می ریختن از سوز دل خودشون بود نه مرگ من. از خواب می پرم. صورتم خیس اشکه. بغض تو گلوم داره بیداد می کنه. عجب خواب عجیبی بود. صدای اذان صبح میاد. خدایا شکرت که هنوز زندم!!!

4- ..... ..... ....!

5- چون حوصله ندارم همینجا تمومش می کنم! فعلا

 ادامه این مطلب رو چند ساعت بعد نوشتم


 
 
ای امان......
نویسنده : طبیبک - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢
 

 

1- بعد از کلی وقت، فرصت کردم که بیام 1 چیزی بنویسم. هر هفته قصد داشتم آپ کنم اما دریغ که تا دقیقه نود کلی کار مونده بود و اینجا فاکتور گرفته می شد. بعد از این همه وقت کلی هم مطلب دارم اما نمی دونم از کدوم بنویسم و چقدر بنویسم.

 

2- متاسفانه اولین مرگ رو دیدیم. خیلی بد و دردناک بود چون مادر 27 ساله یه بچه ی 6 ماهه از دنیا رفت. AML داشت. از همون روز اول ورود به دانشگاه اشک و آه اونایی که عزیزشون توی بیمارستان از دنیا رفته بود دیده بودم و همیشه هم غصم می شد و می شه اما اینجورش اولیش بود. امیدوارم هیچ وقت هم برام مرگ 1 آدم عادی نشه!

 

3- تا به حال کسی با این فاصله کم سرم داد نکشیده بود. اتند محترم دکتر ک به علت تاخیر ما برای رفتن به راند از کوره در رفته بودن و اولین کسی که دم دستشون رسید من بودم و گناه بزرگم این بود که نماینده گروهم. همه ی تحقیر و عربده ها به کنار استرس مواجه شدن با این آدم عصبی به طرف دیگه. تا شب تاکی کاردی داشتم.

 

4- به مدت 10 روز و 10 شب از تمامی مظاهر تمدن حتی به دور بودم تا موفق شدم همه ی جزوه های امتحان میان ترم جراحی رو بخونم. سی جلسه با حجم چند صد صفحه! باز جای شکر داره که مقادیر انبوهیش رو در طول دو ماه قبلش خونده بودم. فرجه هم به دلیل شاکی بودن دکتر ک معروف حذف شد. اما خدا رو شکر امتحان خوبی بود.

 

5- عجب هتلیه جراحیه اختصاصی! ولی علیرغم بی نظم بودن مورنینگ ها آموزش خوبی داره. خصوصا دکتر ف که همیشه یه چیز جدید برای یاد دادن تو آستین داره.

 

6- یکی از خدماتی های دانشگاه برای اینکه زودتر پذیرایی کارگاههایی که مدرسش بودم رو بده و جیم بشه دائم استاد استاد به من بسته بود، حالا شده عادتش! وسط مخزن کتابخونه مرکزی منو دید و استاد استاد کنان سلام و حال و احوال کرد وقتی رفت دیدم از چهار سمت حضرات آقایان رفقا در حال خنده اند و عن قریب است که به CPR نیاز داشته باشن و با خنده ی اونا هرچی هندونه زیر بغل من زده شده بود ریخت پائین! نگاه غضب آلود کارمند مخزن به من دقیقا مشابه اونایی بود که جاعل دستگیر کردن.

 

7- ای امان از اونایی که مدعی اند و اما از همه کاراشون داغون تره! آقایی که دائم دنبال کار فرهنگی هستی! لطفا بشین درست رو بخون که از هر کار فرهنگی واجب تره! آقایی که میری مکه! بیت المال، بیت الحال جناب عالی نیست که خیلی راحت بودجه شیفت میدی و بعدم میری صف اول نماز جماعت و کلی هم ادعات می شه! استاد به اصطلاح گرامی! دزدی دزدیه چه پول و اموال مادی یه شخص باشه چه نتایج چند ماه زحمت دانشجو. والله که شرافت دزدی که  از دیوار بالا میره از تو بیشتره و هرگز حلالت نمی کنیم!

 

7- می خوام بر گردم خونه کیف پولم رو نگاه می کنم پول دارم اما محض احتیاط ترجیح میدم از کارت بانکیم برداشت کنم. بانک اول نشد، بانک دوم نشد، بانک سوم نشد، بانک چهارم صادر کننده کارت بود به علت اشتباه بودن رمز کارتم رو می خوره خدا رو شکر که شعبه بازه کارت رو پس می گیرم، بانک پنجم با همون رمزی که مثلا اشتباه بود بهم پول میده!!!!

 میرم برای یکی از دوستان که سفارش داده لپ تاپ بخرم. موقع حساب کردن هرچی کارت کشیدم جواب نداد. رفتم از عابر بانک انتقال بدم به حساب فروشنده باز نشد. با اینترنت فروشگاه رفتم که انتقال اینترنتی بدم بازم نشد. فروشنده هم در تمام این زمان داره اصرار می کنه که " دکتر ببر بعدا بیا حساب کن" و من هم اصلا عادت ندارم اینجور خرید کنم. پیش پرداخت می دم و لپ تاپ رو میزارم بر می گردم. بر می گردم خونه اینترنت قطعه زنگ میزنم به پشتیبانی میگه از مخابراته ما مشکل نداریم. مخابرات هم که جواب نمیده! فردا صبح مجدد میرم سراغ لپ تاپ اما بازم جواب نمی ده. کارت بانک دوم و سوم هم همینجور جواب نداد. زنگ میزنم بانک اول می گه شبکه قطعه، بانک دوم اصلا جواب نمیده. در نهایت میرم توی شعبه پول نقد می گیرم و خرید لپ تاپ رو تکمیل می کنم.

من که هیچ امیدی به اصلاح این اوضاع ندارم. یا ما خیلی توقعمون زیاده یا....

** از همه اونایی که اومدن و اینجا آپ نبود پوزش می طلبم


 
 
← صفحه بعد